نماز خواندن ساده برای فهمیدن
-
تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 7:11
به نام خداوند یکتاای خداوند بخشنده ومهربانوای خداوندی که همهی نیازمندان قصد تورا می کنندوهیچ شبیه و مانندی مثل تونیستتنها تورا می پرستم واز تو یاری می خواهممن را به راه راست هدایت فرما واز ثروت بی کرانت به من اعطا فرماپاك و منزّه ای،ای پروردگار بزرگ ،تو را سپاس مى u200fگويم.پاك و منزّه ای ،ای خداوند...
ترس
-
تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 7:11
هرگاه جامعه یا مجموعه ای ترس به ما تزریق کند ناخوداگاه ذهن ما ابستن ایستادن و توقف میشود. ترس از ضرر یا ترس از انتقاد دو مقوله متفاوت است ترس اول معقول و ترس دوم نامعقول. ما در بازار ترسانده میشویم تا
امشب راه گم کرده ام
-
تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 7:11
امشب از مستی ره میخانه را گم کرده امآن قدر مستم که راه خانه را گم کرده ام در طواف کعبه می جویم خدا را ای دریغدر میان خانه، صاحبخانه را گم کرده ام دست و پای خویش را گم کرده ام از شوق دوستدر کنار یارم و
باد را با.گیسوانت
-
تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 7:11
#زندگی_را_شستی_و_در_آفتاب_انداختی#محمد_زارعیباد را با گیسوانت در عذاب انداختیباز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختیآی ساقی! آی میراب عطش های کویر!ای که زیر پوست این خاک آب انداختی!لطف کردی ای عزیز! ای عش
من دنیای کور را نمی خواهم
-
تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 7:11
#من_دنیای_کور_را_نمی_خواهمسیگار می کشدپای کوه نورحاجی دارد حج بیست و یکمش را به جای می آوردپدر زنده به گور میکنددختر قرن بیست و چندمش رابقال محله ترازویی داردکه کارهای عجیب و غریبی می کندمیوه فروش کرم
موفقیت
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:56
Inline Style Direction up موفقیت هایی که نصیب افراد صبور میشود، همان هایی هستند که توسط افراد عجول رها شده اند!
داستان گنه کرد در بلـــــــــخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
-
تاریخ: 1397/4/25 ساعت: 14:14
صدها سال پیش در زمان پادشاهی، آهنگری بود که در شمال خراسان زنž
ثروتمندشید رایگان امتحانش مجانیه
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 1:45
https://ico.wcex.co/?ref=SfB9JWs روی لینکش کلیک کن ایمیلتو بزنیه رمز دلخواه بزنروی کلمه من رباط نیستم کلیکبعد sing up بزنیه ایمیل برات میاد یه لینک برات فرستاده روش کلیک میکنی تا فعال بشه تا اول دسامبر فرصت داری بعدش خرید وفروش میشهمجانی ۵۰سکه یا همون wcxکه واحد پول مثل بیت کوین بهت میدهپول دیجتالیا...
G
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
داستان آموزنده(نوه باهوش) حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت *به پا میکنه.اما اینطور نشد.خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.ب
یادگاری ازدو ماه قبل
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
. فرصت زندگی اندک است.... بزرگوارتر از آن باش که برنجی و نجیب تر از آن باش که برنجانی… زندگی زیباست! با این اعتقاد زندگی کن که کل جهان پشتیبان توست ؛ مادامی که به آن فطرت پاکی که در وجودت است، وفادار بمانی، حتما موفق خواهی بود .
V
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
داستان جالب(سرهنگ ساندرس) سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ،حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .شروع کرد *به خواندن کتاب های موفق
Vuc
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
دایره ای به مساحت زندگی مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواریه
خواندنی
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
⭕️➕ ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ه
سه ماه قبل
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
''می بخشم''... ''کسانی'' را ک هر چ ''خواستند''... با ''من''... با ''دلم''... با ''احساسم'' کردند... و ''مرا'' در ''دوردست'' خودم ''تنها'' گذاردند... و ''من'' ''امروز'' ب ''پایان'' خودم ''نزدیکم''... ''پروردگارا''... ب ''من'' ''بیاموز''... در این ''فرصت'' ''حیاتم'' ''آهی'' نکشم... برای ''کسانی'' ک......
تبریک عید نوروز در تاریخپهشت آذر ماه
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
''می بخشم''... ''کسانی'' را ک هر چ ''خواستند''... با ''من''... با ''دلم''... با ''احساسم'' کردند... و ''مرا'' در ''دوردست'' خودم ''تنها'' گذاردند... و ''من'' ''امروز'' ب ''پایان'' خودم ''نزدیکم''... ''پروردگارا''... ب ''من'' ''بیاموز''... در این ''فرصت'' ''حیاتم'' ''آهی'' نکشم... برای ''کسانی'' ک.
عیدتان مبارک
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
عیدتان مبارک تاريخ : سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ | 13:47 | نویسنده : مهدی سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با
یادگاری از چهار ماه قبل
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
ماجرایه لبخند. لبخند ماجراي عجيبي دارد:اگر آن را به محبوبي هديه کنياحساس آرامش مي کند...اگر آن را به دشمنت تقديم کني،شرمنده و پشيمان خواهد شد،،،و اگر آن را به شخصي کهنمي شناسي هديه دهيسخاوت پيشه کرده اي...پس لبخند بزنکه لبخندتجلي خدا در توست.....
مردی
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:01
⭕️➕ مردی چشمش به دکان خوراک پزی افتاد. از بخاری که از سر دیگ بلند می شد خوشش آمد. تکه نانی که داشت بر سر آن می گرفت و می خورد. هنگام رفتن، صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی. مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود، از بهلول تقاضای قضاوت کرد. بهلول به آشپز گفت: آیا این
بهرام
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 10:34
بهرام گور مهدی عجم خامس to you & 2 more روزی بهرام گور ساسانی با کنیزک زیبای خود به شکار رفت و گور خرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند، مع هذا از کنیزک صدایی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی بهحقیقت نگفت! بهرام مدتی تامل کرد تا گور...
کمک
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 10:34
ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ ....