خرید بک لینک

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : « کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس ، عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری ، کوزه خالی می خرم »

اشک در چشمان بابا حلقه زد

نم نمک غلتید روی روی زرد

آخر ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ، ولی این زندگی است ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : « آقا سفره خالی می خرید ؟ »

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 19:32

صفحه بندی